غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

142

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

زياد روان گردانيد و در نواحى موصل تلاقى آن دو سپاه جان‌گسل اتفاق افتاده نيران مقابله و مقاتله چنان برافروخت كه ترك جنگجوى فلك را بر كشتگان معركه دل سوخت در اثناء گيرودار حصين بن نمير السكونى كه در قلب لشكر شام ساكن بود بمعركه شتافته بضرب شمشير شريك ثعلبى از پاى درآمد و قتل آن لعين سبب انكسار سپاه عبيد اللّه بن زياد گشته ابراهيم بن مالك بميان ميدان شتافت و سپاه خود را گفت اى شيعهء انصار دين بكشيد اولاد قاسطين ظالمين و جنود پسر مرجانهء لعين را كه او آنكسى است كه آب فرات را از حسين عليه السّلام بازداشت و وى آن ملعونيست كه بحسين عليه السّلام پيغام كرد كه ترا امان نيست مگر آنكه به حكم من راضى شوى و او آن مرديست كه مخدرات سراپردهء نبوت و امامت را مانند اسيران از كوفه بدمشق فرستاد و از شنيدن امثال اين سخنان عرق عصبيت عراقيان در حركت آمده بيكبار بر شاميان خاكسار حمله كردند و اتباع ابن زياد زمانى كوشش نموده عاقبت چاره منحصر در فرار دانستند و لشكر ابراهيم ايشانرا تعاقب نموده جمعى كثير بقتل رسانيدند چنانچه ابو المؤيد خوارزمى گويد كه عدد كشتگان در آن معركه بهفتاد هزار رسيد و بعد از غروب آفتاب ابراهيم بن مالك شخصى را بر كنار فرات ديد كه دستارى از خز بر سر و جوشنى وسيع در بر و شمشيرى مذهب در دست داشت و ابراهيم بطمع آن شمشير تيغ بر آن شخص زد و شمشير را بربود و اسب ابراهيم رميده آن لعين نيز از مركب جدا گشت و ابراهيم صباح روز ديگر با بعضى از نزديكان خود گفت كه من دوش در كنار فرات شخصى را كشتم كه بوى مشك از وى بمشام ميرسيد برويد و تفحص كنيد كه وى كيست و غالب ظن من آن بود كه ابن زياد است زيرا كه آن لعين هميشه مشك با خود نگاه ميداشت و بعضى از ملازمان ابراهيم بدانموضع شتافته عبيد اللّه را كشته يافته سرش را نزد ابراهيم آوردند و ابراهيم سجدهء شكر بتقديم رسانيده سر ابن زياد و حصين بن نمير را با رؤس ديگر سرداران شام بكوفه ارسالداشت و مختار فرح و سرور بسيار اظهار كرد در تاريخ امام يافعى مذكور است كه ترمذى بسند خود از عمارة بن عمير روايت نموده كه گفت در وقتى كه سر عبيد اللّه بن زياد و اصحاب او را در صحن مسجد كوفه برهم چيده بودند بدانجا رسيدم شنيدم كه مردم ميگفتند بتحقيق كه آمد چون نگاه كردم ديدم كه مارى آمد و بسوراخ بينى عبيد اللّه دررفت و ساعتى درنگ نموده بيرون آمد و برفت تا از نظر غايب شد بعد از آن باز مردم گفتند قد جائت و مار بازآمده بار ديگر بسوراح بينى آن بداختر دررفت و اين واقعه در آن روز مكرر بوقوع انجاميد ( قال العلماء و ذلك مكافات يفعله براس الحسين و هى من آيات العذاب الظاهرة عليه ) القصة متعاقب وصول رؤس آن ملاعين بكوفه ابراهيم نيز رسيده بنوازش مختار اختصاص يافت و مختار سر ابن زياد و حصين بن نمير و شرحبيل بن ذى الكلاع و ربيعة بن مخارق و بعضى ديگر از امراى شام را با فتحنامه و سىهزار دينار به مكه نزد محمد بن حنفيه رضى اللّه عنه فرستاد و محمد بشكرانهء آن موهبت دو ركعت نماز گذارده امر فرمود تا رؤس اشقيا را بياويختند و عبد اللّه بن